|
تنها نشانه ها وجود دارند
|
چند روزی هست که تقریبن از مشغلهی عمدهای که این چند ماه ذهنم را درگیر خودش کرده بود آزاد شدهام. از دیروز یک وبلاگ تازه در بلاگر ایجاد کردهام. بعضی از پستهای اینجا را هم به آنجا انتقال دادم.
وبلاگ نویسی را حالا که کمی فراغت و آزادی پیدا کردهام از امروز با یک اسم تازه (پیش از سه نقطه) در بلاگر شروع میکنم و عطای بلاگفا را هم به لقایش میبخشم.
و این هم آدرس وبلاگ "پیش از سه نقطه" و فید تازه ام.
ضمنن بسیاری از پست ها از اینجا حذف شده است.
یکی از ایرادهایی که به فرهنگ ایرانی وارد است، نگاه «همه یا هیچی» یا «سیاه یا سفیدی» است. هر چند ردپای این طرز فکر محدود به این سرزمین نیست و در بسیاری از سرزمینهای دیگر نیز میتوان آن را یافت ولی عمق و گسترهی آن در این سرزمین با وضوح بیشتری به چشم می خورد. ریشه یابی این نحوهی نگاه به انسان و مسائلش و چرایی این نوع نگاه نیاز به بررسی و پژوهشی همه جانبه و موشکافانه دارد. این نوع نگاه در گفتمان دینی تشیع نیز که ایرانیان در شکلگیریاش نقشی فعال داشتهاند، به صورت «امام حسینی یا یزیدی» بروز یافته است. این نوع نگاه، آن هم در عصر مدرن که قاعدتن میبایست دیدی علمی و خردورزانه به انسان و مسائلش داشت، نشان دهندهی ماندن در عصر اسطورهای و وارد نشدن به دنیای مدرن است.
دنیای «سیاه و سفیدی» یا «خیر و شری» دنیایی است که یک طرف حق مطلق است و به واسطهی این که خود را حق مطلق میپندارد، به خود اجازه میدهد تا بر آنچه در نظر او شر مطلق است، حمله کند و این حمله را آن قدر ادامه دهد تا در نهایت دیگر اثری از ظلمت و شر باقی نماند و همه جا پر از نور و خیر گردد. فکر میکنم با کمی تامل، ایرادهای فراوان این نوع نگاه و دردسرهایی که به دنبال دارد، مشخص میشود. خیر مطلق دیگر گوش شنوا ندارد. فقط زبان است. یا باید با او باشی یا اگر با او نباشی، باید نباشی. آزمون و خطاها و تجربههای بشری نشان از این دارد که هیچگاه نبوده که بشر بتواند بر سر مسائل گوناگون به نگاهی یکسان دست یابد. تفاوت در دیدگاهها همیشه بوده و هر کس از زاویهی دید خویش، با توجه به شواهدی که توانسته به دست آورد، دیدگاه خود را برتر دانسته است. بنابراین بدیهی است که این ایده تا چه میزان میتواند خطرناک باشد.
با ورود بشر به دنیای مدرن، دیگر نادرستی و عدم کارایی این نوع نگاه مشخص شده است. نگاه مسئله محور و پیدا کردن و گزینش راه حل با در نظر گرفتن معایب و فوایدی که بر هر یک از راهکارهایی که با توجه به شرایط خاص مسائل می تواند وجود داشته باشد و اینکه هیچ راه حلی راه حل نهایی نیست، بدیلی شده بر نگاه سیاه و سفیدی ما قبل مدرن به مسائل.
از دید اخلاقی هم، اخلاق مدرن نشان داده که انسانها به خیر و شر تقسیم نمیشوند. رفتارهایی که از انسانها سر میزند، علاوه بر اینکه به عوامل گوناگونی بستگی دارد، نمیتواند مجوزی باشد برای شر مطلق دانستن کسی بلکه اخلاقی آن است که تنها همان رفتار نادرست را نکوهش کنیم و گاهی بپذیریم که نقش خود فرد در شکلگیری رفتاری خاص به نحوی است که میتوان حتا او را قربانی نیز قلمداد کرد.
این مقدمهای بود بر آسیبشناسی وقایع روز یکشنبه. به نظر من کار بسیار اشتباهی که صورت گرفت این بود که گفتمان «امام حسینی یا یزیدی» از چند روز قبل از محرم در جامعه شکل گرفت. جنبشی که می بایست مسئله محور باشد، در گفتمانی وارد شد که اتفاقن گفتمان طرف مقابلش بوده و هست. یکی از چیزهایی که از ابتدا موجب اعتراض بود، همین نوع نگاه به جامعه بود. این که گروهی خود را حق مطلق میبینند و حاضر نیستند موجودیت سایر افکار و اندیشهها را بپذیرند و به خیال خود قصد دارند، آنها را محو کنند. دعوا بر سر همین بود ولی متاسفانه جنبش سبز به تدریج در همان مسیری افتاد که منتقدش بود. ما شدیم یاران امام حسین و حکومتیان یاران یزید. هر چند نحوهی رفتار طرف مقابل تا حد بسیار زیادی سبب این واکنش شد اما باید متاسف بود که کسی از میان جنبش سبز به طور جدی به این مسئله توجه نکرد و به راحتی به جای خرد محوری در دام احساسیگری گرفتار آمدیم.
البته بروز این مشکل علاوه بر رفتار نادرست حکومت در قبال اعتراض مردم، به عوامل دیگری نیز برمیگردد. یکی آنکه هدف جنبش در حال حاضر نامشخص است. آیا هدف جنبش اعلام ابطال انتخابات و برگذاری انتخابات مجدد است؟ آیا هدف برگزاری رفراندوم است؟ آیا هدف استعفای احمدی نژاد است؟ و یا هدف سرنگونی جمهوری اسلامی؟ و یا چیز دیگر؟ مسئلهی دیگر عدم مشخص کردن روش رسیدن به اهداف است. این که در این جنبش اخلاقی و غیر اخلاقی چیست؟ و چگونه میباید با توجه به طیفهای مختلف فکری که زیر مجموعهی جنبش محسوب میشوند، حرکت کرد؟ و البته شاید مسئلهی اصلی در این میان نداشتن رهبری مشخص برای جنبش است که باعث شده هر کس برای خودش ادعای رهبری داشته باشد.
جنبش سبز باید در مسیری گام بردارد که به الگویی از یک جنبش مدنی مسالمت آمیز تبدیل شود. مشخص است که این کاری بسیار دشوار است که در برابر نابخردی، خردمندانه رفتار کنیم و در برابر خشونت، روادر باشیم ولی با همهی دشواریها و با وجود خشونت و نابردباری طرف مقابل، نباید این تصور به نظر من غیر اخلاقی در ما شکل بگیرد که در مقابل نیرویی سراسر شر و سیاه و سپاهیان یزید ایستادهایم، به نظر میرسد کار درست این باشد که رفتارهای نادرست آنها را محکوم و بر رفتار درست تاکید و خواستههایمان را با قوت از طرق اخلاقی و مسالمت جویانه مطالبه کنیم.
آیا اسطورهها بیان کنندهی همهی حقیقت انسان هستند؟ آیا قهرمانان اسطورهها همان گونهاند که در منظومههای حماسی به ما نشان داده شدهاند؟ آیا قهرمانها به راستی موجب نجات مردم بودهاند؟ آیا همان قدر که پیروزی یک قهرمان موجب نجات یک جامعه میشود شکست و لغزشش فاجعهای نیست که غیر قابل جبران خواهد بود؟ آیا ما نیاز به قهرمان داریم؟
اینها سوالاتی است که من از دیدن فیلم بیوولف و مقایسهاش با اسطورهای که به شکل مکتوب به ما رسیده، به ذهنم متبادر شد. در اسطوره بیوولف میخوانیم که :
هروتگار پادشاه دانمارک تالاری بزرگ میسازد تا مردم به شادمانی بپردازند ولی هیولایی به نام گرندل که تاب شنیدن صدای شادمانی مردم را ندارد، به تالار حمله میکند و بسیاری را میکشد. بیوولف از سرزمین گئات میآید و موفق میشود گرندل را از میان بردارد. مادر گرندل به انتقام خون پسرش به تالار حمله میکند و بهترین دوست پادشاه را میکشد. بیوولف غار محل زندگی او را پیدا میکند و او را هم میکشد و با دریافت هدایایی ارزشمند از سوی هروتگار به سرزمین خود باز میگردد. بیوولف در سرزمین خودش به شاهی میرسد. پنجاه سال بعد اژدهایی به سرزمینش حمله میکند. هر چند بیوولف میتواند به یاری برادرزادهاش ویگلاف، اژدها را شکست دهد اما در این نبرد به او صدمه میرسد و او اینگونه سرانجام میمیرد و ویگلاف جانشینش میشود.
این روایت اسطورهای در فیلم بیوولف به این شکل بیان میشود که:
پس از آمدن بیوولف به سرزمین دانمارک و کشتن گرندل و هنگامی که مادر گرندل به انتقام پسرش به تالار حمله می کند، بیوولف در تعقیب او به غارش میرود، فریفتهی او میشود و جامی طلایی را که از شاه گرفته به نشانهی وفاداری به او میبخشد. در بازگشت او ادعا میکند که مادر گرندل را کشته. شاه از نحوهی کشتن و جام طلا میپرسد و متوجه میشود که بیوولف شکست خورده است. شاه که خود در روزگار جوانی فریفتهی همین هیولای اغواگر شده و گرندل خوانخوار از همان پیوند شکل گرفته، ترجیح میدهد پادشاهی را به بیوولف واگذارد و خواری آن شکست را سرانجام با کشتن خود بپردازد. سالها بعد یکی از سربازان بیوولف سر از غار هیولا در میآورد و جام را با خود به شهر میآورد. این کار باعث حملهی اژدهایی به آن سرزمین میشود. بیوولف اژدها را (و در واقع فرزند نامشروع خود را) در نبردی سهمگین از میان بر میدارد ولی خود نیز کشته میشود. او وقتی در شرف مرگ است در مقابل دوست خود ویگلاف که پادشاه جدید خواهد بود لب به اعتراف میگشاید و به شکستش اذعان میکند.
ویگلاف در صحنهی پایانی رودرروی هیولای اغواگر قرار میگیرد و این بار نوبت اوست تا به جکم انسان بودنش احتمالن اغوا شود.
فیلم بیوولف در حالی اسطورهی بیوولف را بازسازی میکند که در همان حال به صورت ضمنی دنبال قهرمان بودن را زیر سوال میبرد. قهرمانان هر چند قدرتمند هستند و میتوانند با توانایی و استعدادی که دارند جامعهای را از خطر و مصیبت نجات دهند اما خود میتوانند عامل لغزشی شوند که به خطر و مصیبتی بزرگ برای جامعهی خواهان قهرمان بینجامد.
فیلم بیوولف را من دوست دارم نه به خاطر سبکش و مختصات خاص فنیاش که شاید مصنوعی هم از آب درآمده بلکه بیشتر از این جهت که از اسطوره برای نقد اسطوره یا بهتر است بگویم برای نقد خوانشی سطحی از آن استفاده کرده. این فیلم انسان را واقعیتر نشان میدهد. در این فیلم، بیوولف در هنگام مرگ میخواهد به ما بگوید، آنچه در کتابها نوشتهاند که من توانستم آن هیولا را از پا در آورم، دروغ بوده و من خود عامل ایجاد اژدهایی شدم که به جان سرزمینم افتاد. او اینگونه به ما یاد آور میشود که قهرمانی در درون همهی ماست و نیازی به قهرمان بیرونی نیست.
من این ایده را بهتر میدانم که بگویم هر کس قهرمان اسطورهای زندگی خویش است. اسطورهها ما را دعوت میکنند، ستایشگر یک قهرمان باشیم و این گونه شاید ناخودآگاه به ما القا میکنند که باید دنبال قهرمانی بیرونی بود. اما اسطورهها را میتوان بهتر دید. من قهرمان زندگی خویشم. نیازی نیست دنبال قهرمانی فوق العاده باشم تا آمال و آرزوهایم را در عمل او ببینم. ما خود میتوانیم قهرمان زندگی خود باشیم و با توجه به شرایط خودمان بهترین راه را انتخاب کنیم. این خیلی بهتر است از انتظار برای آمدن یک قهرمان.