|
تنها نشانه ها وجود دارند
|
نگاهم به صفحهی گوشی بود. سرم را که بالا آوردم، دیدم دخترکی چادری دارد عرض خیابان را طی میکند. اصلا حواسش به این طرف نبود. فکر کردم راننده سرعتش را کم میکند تا او رد شود ولی برعکس، سرعتش را زیادتر کرد. عجیب بود. تاکسی وقتی ترمز کرد که به دخترک زده بود. سریع از تاکسی پریدیم بیرون. دخترک کنار جدولهای وسط بلوار افتاده بود و با صدای ضعیفی ناله میکرد. بلافاصله جمعیت دور ماشین را گرفت. در عقب را باز کردند و رانندهی مضطرب، در حالی که با خود میگفت: "آخه چرا یه دفعه میایید وسط خیابون"، دخترک را بلند کرد و روی صندلی عقب خواباندش. کارت ورود به جلسهی امتحان دخترک روی زمین افتاده بود. یک نفر آن را به دست راننده داد. راننده به سرعت سوار شد. ماشین را روشن کرد و گفت: "یکیتون با من بیاد."
منتظر بودم از آدمهای آن طرف یکی سوار شود. رانندهی رنگپریده و مستاصل، دو سه ثانیه صبر کرد. هیچ کس سوار نشد و او به ناچار حرکت کرد. من وسط بلوار، ماتم برده بود و مثلا داشتم برای خودم، حادثه را تجزیه و تحلیل میکردم. بعد از مدتی جمعیت پراکنده شد ولی من هنوز همینطور ایستاده بودم.
تا شب هم اگر میایستادم، فرقی نمیکرد. من کاری را که باید انجام میدادم، انجام نداده بودم و حالا خیره شدن به لنگه کفش کرمی تنهایی کنار جدول و ماشینهایی که به سرعت از کنارش میگذشتند، فایدهای نداشت.
امروز فهمیدم هنوز که هنوز است حتا چیزهایی به این بدیهی را هم یاد نگرفتهام. بله، همیشه میدانستهام که اگر کسی نیاز به کمک دارد و از من کاری برمیآید، باید کمکش کنم ولی این دانستن به تنهایی کافی نیست. باید یاد بگیرم که سر وقتش کاری را که درستیاش بدیهی است، انجام دهم. امروز فهمیدم گاهی درست عمل کردن، به هیچ فکری نیاز ندارد. فقط باید به محض رویارویی با اینگونه موقعیتها، بدون لحظهای درنگ، واکنش مناسب را نشان دهم. کاری که من امروز نتوانستم انجام دهم.
باید تصویر آن لنگه کفش تنها را به عنوان نشانهای در ذهنم داشته باشم؛ نشانهای که برای همیشه در ذهنم فعال باشد تا در آینده بتوانم، آنچه را که امروز نتوانستم.